بیلچه بیلچه بهاره یکی از سه جلد بهاره برگر، کتابی با 17 قصه ی خوشمزه و خواندنی است که جریان اتفاقات مختلفی را که در زندگی بهاره و اطرافیانش می افتد روایت می کند. بهاره برگر تنها برگر دنیاست که نه نیاز به سس دارد نه نان باگت ولی طعم فوق العاده ای دارد!
یکی از داستان های کتاب با کارآگاه بهاره را در قسمت زیر با هم بخوانیم
بهاره آشپز می شود
بهاره خیلی خجالتی است؛ البته فقط برای خوردن در مهمانی ها خجالت میکشد خوراکی بردارد.
وقتی همه داشتند از آش رشته ی خاله مهسا تعریف میکردند و رشته های لیز و گرم را هورت می کشیدند بهاره آب دهانش را قورت میداد و تمام نگرانی اش این بود که دیگران صدای قاروقور شکمش را بشنوند.
خاله مهسا در پختن لبوهای آبدار رو دست ندارد؛ اما بهاره علاقه ای به خوردن لبو ندارد و در مهمانی شب یلدای همسایه ها فقط یک تکه ی کوچک به اندازه ی یک قاشق از رگه ی شیر و توت فرنگی میخورد و با اینکه دلش میخواهد تمام آن رگه ی لرزان را قورت بدهد؛ اما بهتر است دختر با ادبی باشد و فقط کمی از آن خوشمزه ی لرزان را بخورد.
دور دهان پارسا قرمز است. سارا با یک تکه ژله بازی میکند مثل گربه ای که با یک موش کوچک در حد مرگ بازی میکند بزرگترها آش رشته و کوکوی سبزی خورده اند و دارند ظرف می شویند. کیان و مهرسا پارچه ی بازی ماروپله را پهن کرده اند و با شکم هایی سیر از خوردن خوراکی های خوش مزه برای بازی ما روپله سرحال هستند؛ اما بهاره بی حال شده و مدام به مادرش میگوید برویم خانه. خاله مهسا سرحال و شاد میگوید: «صبر کن مامانت پشمک و نارنگی بخورد مزه ی شب یلدا به خوردن پشمک و نارنگی است
اما بهاره آن قدر گرسنه است که از تصوّر خوردن پشمک و نارنگی دلش ضعف می رود. او یک خوراک گرم و تند با طعم گوشت میخواهد؛ یک ظرف املت تخم مرغ با پیازچه یا هشت عدد کوکوی سیب زمینی برشته. از خوردن یک بشقاب ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی هم خیلی لذت می برد و با یادآوری یک کاسه سوپ جو دهانش آب می افتد. او نمیتواند با این همه گرسنگی ،پشمک شیرین و نارنگی ترش را با هم بجود. به نظرش این بدترین چیزی است که میتواند بخورد.
بهاره فکر میکند در بهترین حالت مادرش دست کم یک ساعت دیگر آن جا خواهد بود؛ چون حتماً خاله مهسا از چای زعفران همیشگی اش به مهمانها میخوراند تا به قول خودش مهمانها پرانرژی و شاد شوند بهاره بی صبرانه منتظر تمام شدن مراسم خوردن چای زعفرانی با نبات است. وقتی مهمانی تمام میشود از شکم برآمده ی عموپیروز و عموعباس می فهمد که خیلی آش رشته خورده اند؛ چون دیگر به سختی حرف میزدند پدر بهاره اصلاً آش رشته نمیخورد و بهتر می بیند شکمش را با لبوی داغ و کوکوسبزی پر کند خاله هما موقع خداحافظی یک بشقاب لیو در دست دارد و میخواهد آن را با خود به خانه ببرد تا برای صبحانه بخورد.
مهمانی تا نیمه شب طول می کشد و بهاره میداند این درازترین شب سال شاید به اندازه ی یک دقیقه از بقیه ی شبها درازتر است و این یک دقیقه از هر طرف که به شب اضافه شود، آن را درازتر نمیکند. به نظر او شبهای یلدا خیلی هم کوتاهند؛ چون همین که به خواب می رود،صبح میشود و باید به زور بیدار شود و به مدرسه برود
بهاره خیلی گرسنه است و در خانه شان بوی غذا نمی آید. او در یخچال را باز می کند و می گوید:
مامان آخر من چطور با کلم بروکلی و هویج شام بپزم؟
مادر با مهربانی میگوید: خاله مهسا خیلی زحمت کشیده بود. نخوردن خوراکی های خاله مهسا کار مؤدبانه ای نبود
شکم بهاره می گوید:
قووورررر
مادر یک ماهیتابه روی اجاق می گذارد و میگوید
بفرما! تو آشپزی کن من نگاه میکنم چون با آن همه خوراکی های خوشمزه ای که خورده ام، اصلاً حس آشپزی کردن را ندارم.
بعد کمی روغن در ماهیتابه می ریزد بهاره چند تکه کلم بروکلی را در ماهیتابه می اندازد و روی آنها نمک می باشد. صدای جلز ولز کلمها در روغن بلند میشود. بعد هویج های خرد شده و چند برگ اسفناج به آن اضافه میکند. میخواهد یک برش هندوانه هم به شام خود اضافه کند که با جیغ کوتاه مادر روبه رو میشود. سرانجام برای طعم دار کردن سبزیجات خود، یک تخم مرغ در ماهیتابه میاندازد و با کمی فلفل سیاه آن را به هم می زند.
اگرچه عطر و قیافه ی آش رشته ی خاله مهسا را ندارد و بوی نعناداغ و سیرداغ نمی دهد؛ اما به عنوان تجربه ی اول مزه ی چندان بدی هم ندارد.
زییییینگ… زینگ
با صدای زنگ و پیچیدن بوی آش رشته در خانه بهاره املت سبزیجات ابتکاری اش را کنار می گذارد؛ چون میخواهد با آش رشته ی داغی که خاله مهسا برایش فرستاده است، شکمش را مثل عمو عباس و عموپیروز قلمبه کند.