تخم مرغ طلایی
این کتاب داستان، کودکان را به اندیشیدن و پیدا کردن راه حل مناسب کمک می کند.
برگی از کتاب :
مجید با لحن طلبکاری گفت بله دیگه تو سال گذشته یک تخم مرغ از من گرفتی خب اگر من آن تخم مرغ را زیر یک مرغ گذاشته بودم بعد از بیست و یک روز جوجه میشد. بعدش آن جوجه بزرگ میشد و پس از شش ماه شروع میکرد به تخم گذاشتن حتما تا حالا دست کم صد و پنجاه تخم مرغ به من داده بود دعوای سعید و مجید جدی شد. دیگه صدای آن دو را همه میشنیدند تعدادی از بچه ها دور آنها جمع شدند. یکی
از بچه ها رفت سراغ آقای معاون و ماجرا را برای او تعریف کرد آقای معاون بعد از شنیدن ماجرا گفت: «مجید» درست میگوید شما با هم قرار گذاشتید. آقا سعید! شما از اول باید فکرش را میکردی الان چاره ای نداری مگر اینکه دست کم یک مرغ با صد و پنجاه تخم مرغ به او بدهی.»…..
صبح شنبه مجید با خوشحالی از خواب بیدار شد و به مدرسه رفت
زنگ تفریح با سعید به دفتر معاون رفتند.
سعید گفت آقای معاون من یادم آمد همان پارسال پول تخم مرغها را به مجید داده ام!»
مجید که انتظار چنین حرفی را نداشت با ناراحتی گفت: «چه» پولی؟! من یک ریال هم از تو نگرفتم….