خاطرات خدا
کتاب شیرین خاطرات خدا حکایت هایی شیرین و کودکانه از زبان خدا برای بنده هایش است که کمک میکند فرزندان شما سبک زندگی اسلامی و توحیدی را در قالب داستان های کوتاه و روان آموزش ببینند.
این حکایت ها در ظاهر از زبان نویسنده است اما ریشه در احادیث اسلامی دارند و کمک میکند حضور خدا در لحظه لحظه کودکانه های فرزند شما احساس شود.
در بخش زیر قسمت هایی از کتاب را میخوانیم :
*افشین! اذان بگو*
افشین که امروز به مسجد رفت حاج رضا نیامده بود. حاج رضا اذان گوی همیشگی مسجد است. امام جماعت به افشین گفت: «افشین جان حاج رضا رفته سفر. لطفاً امروز تو اذان بگو زودتر هم بگو که نماز اول وقت را از دست ندهیم. افشین با تعجب گفت: «من اذان بگویم؟!» امام جماعت :گفت: «بله پسرم. تو بگو تو صدای خوبی داری و قبلاً هم یک بار اذان گفته ای.» افشین گفت: «چشم» حاج آقا. بعد هم پشت میکروفن رفت و شروع به گفتن اذان کرد. از اول اذان تا آخر ،اذان من افشین را نگاه میکردم. من اذان گوها را دوست دارم وقتی کسی اذان میگوید مهربانانه نگاهش میکنم تا تمام شدن اذانش نیز نگاه مهربانانه ام را از او برنمی دارم و ثواب بسیاری به او می بخشم.
**********
*تو دروغ می گویی*
فرشاد امروز به بستنی فروشی رفت و به فروشنده گفت: آقا ببخشید بستنی قیفی دارید؟» فروشنده تلویزیون نگاه میکرد. او بستنی قیفی هم داشت؛ ولی به دروغ گفت: «نه، ندارم.» این اولین باری نبود که او دروغ میگفت او خیلی زیاد دروغ میگوید. من که دروغ فروشنده را شنیدم، به او گفتم: «تو دروغ میگویی.» البته او صدای مرا نشنید. وقتی آدم دروغگویی دروغ میگوید اول از همه من او را دروغگو میخوانم . اول از همه من به او میگویم که تو دروغ میگویی بعد هم آن دو فرشته ای که کارهای خوب و بدش را مینویسند به او میگویند: تو دروغ میگویی»